تبليغاتX
نفس سوخته

نفس سوخته


منتظر باش ...



[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 6:50 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحيم

 

يه کليپ صوتي با موضوع انگيزه



لینک دانلود


خيلي بعيد ميدونم از گوش دادنش پشيمون بشيد .

کار يکي از رفقاست

يا حق که با عليست

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:45 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

گفت: در مي زنند مهمان است

گفت: آيا صداي سلمان است؟

اين صدا، نه صداي طوفان است

 مزن اين خانه مسلمان است

 

مادرم رفت پشت در، اما ...

 

گفت:آرام ما خدا داريم

ما کجا کار با شما داريم

 و اگر روضه اي به پا داريم

پدرم رفته ما عزاداريم

 

پشت در سوخت بال و پر، اما ...

 

آسمان را به ريسمان بردند

آسمان را کشان کشان بردند

پيش چشمان ديگران بردند

مادرم داد زد بمان! بردند

بازوي مادرم سپر،اما ...

 

بين آن کوچه چند بار افتاد

اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد

تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: يک روز يک نفر اما…

 

سيد حميد رضا برقعی

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 6:24 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

 
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

 
سید حمید رضا برقعی

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:32 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

برادري بود که ديروقت از نيمه شب گذشته بود ، که به ديدنم آمده بود . پر از درد بود . پر از رنج بود . پر از طلب بود ... حرف که مي زد مثل مار مي پيچيد . و با درد مي پرسيد که : فلاني راستي به من دروغ نگو ! من مي خواهم درست بشوم . من از ياري خدا و از اميد بويي نبرده ام . من هنوز در دلم ضعف و کينه و بخل ... صف کشيده اند . من پاک از پا در آمده ام . راستي چکار کنم ...؟

مي گفت و مي گفت ... راستي که ديوانه شده بود . گريه مي کرد . براي من سخت بود اشک ذلت را بر چهره مردي ببينم و براي من سخت بود که بار اين همه حرص و سوز و شتاب را بر دوش او ببينم . و اين همه را نمي شد با نرمي و لطافت ، که به او تلقين متهم مي کرد ، برطرف ساخت . و نمي شد با سکوت و بي اعتنايي که او تحملش را نداشت رهايش کرد . در من طوفان سختي بود و هجوم تندي که مهار شده اش او را از جاي مي کند .

گفتم : تو مي خواهي با چهار سال مطالعه و کتاب خواندن که اسمش را کار گذاشته اي و با آمدن به قم که اسمش را هجرت گذاشته اي ، صاحب دلي بشوي که ابراهيم (ع) در ميان آتش و در کنار اسماعيل (ع) طناب پيچيده اش  به دست آورده بود  و مي خواهي به اطميناني برسي که او هم نرسيده بود ...؟؟

آن بزرگ مرد راه رفته را پس از شصت سال خوشحال ديدند و سوال کردند که چگونه به شادي رسيده اي ؟ گفت : پس از شصت سال مبارزه و رياضت امروز فهميدم که خيلي هوي ندارم .

و تو مي خواهي که در روز اول حرکت هيچ هوايي نداشته باشي و هيچ مبازه اي نداشته باشي .

گفتم : قدم اول اين است که فهميده اي در تو چه مي گذرد

و قدم دوم اين است که اين وضع را توجيه نکني

و قدم سوم اين است که خودت را براي يک عمر درگيري آماده سازي .

و قدم چهارم اين است که با محاسبه ها و مقايسه ها ، همراه باشي و تمرين ها را شروع کني ... و از وزنه هاي کوچک دست به کار شوي و براي بلا و ضربه ها آماده گردي و آن وقت که به عجز رسيدي و از پاي افتادي ، با اعتصام و استعانت گام هاي نهايي را برداري و با اين مرکب راه بروي .

گفتم : تو هنوز از گناه تصويري نداري . فقط از بخل ها و کينه ها و ... رنگي ديده اي .

هنوز نمي داني هر لحظه چه کارها داشته اي و نکرده اي و پاي تو و دست تو و يک يک اعضا و جوارح و يک يک نيروهاي دروني تو چقدر بيکار و ماندگار بوده اند . اگر تو اين همه را مي ديدي ، لابد مي مردي .

برادر ! راهي را که در يک عمر مي روند ، تو مي خواهي با شور و شوق ، با حرص تمام کني . مي خواهي همين امروز تمامي بخل ها و حرص ها و ضعف هايت به قدرت و اطمينان و گذشت برسد .

"مشهور آسمان"

 

 

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 22:38 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحيم

در مصاحبه  اي  که از آقاي هاشمي رفسنجاني  چند روز پيش منتشر شد ، مي خوانيم :

"من در سال هاي آخر حيات امام(ره) نامه اي را خدمتشان نوشتم، تايپ هم نكردم براي اين كه نمي خواستم كسي بخواند و خودم به امام دادم. در آن نامه هفت موضوع را با امام مطرح كردم و نوشتم شما بهتر است در زمان حياتتان اينها را حل كنيد. در غير اين صورت، ممكن است اينها به صورت معضلي، سد راه آينده كشور شود. گردنه هايي است كه اگر شما ما را عبور ندهيد، بعد از شما عبور كردن مشكل خواهد بود. يكي از اين مسايل، رابطه با آمريكا بود. نوشتم بالاخره سبكي كه الان داريم كه با آمريكا نه حرف بزنيم و نه رابطه داشته باشيم قابل دوام نيست. آمريكا قدرت برتر دنياست. مگر اروپا با آمريكا، چين با آمريكا و روسيه با آمريكا چه تفاوتي از ديد ما دارند؟ اگر با آنها مذاكره داريم چرا با آمريكا مذاكره نكنيم؟ معناي مذاكره هم اين نيست كه تسليم آنها شويم. مذاكره مي كنيم اگر مواضع ما را پذيرفتند يا ما مواضع آنها را پذيرفتيم، تمام است"

و اين هم گوشه اي از نظر ولي امر مسلمي در مورد  مذاکره با آمريکا

"ما اهل مذاكره‌ايم؛ اما نه با آمريكا. علت هم اين است كه آمريكا صادقانه مثل يك مذاكره‌كننده‌ى معمولى وارد ميدان نميشود، مثل يك ابرقدرت وارد مذاكره ميشود. ما با چهره‌ى ابرقدرتى مذاكره نميكنيم. ابرقدرتى را بگذارند كنار، تهديد را بگذارند كنار، تحريم را بگذارند كنار، براى مذاكره يك هدف و نهايت مشخصى فرض نكنند كه بايد مذاكره به آنجا برسد. من در چند سال قبل در شيراز، در سخنرانى عمومى اعلام كردم، گفتم ما قسم نخورده‌ايم كه تا آخر مذاكره نكنيم؛ مذاكره نميكنيم، به خاطر اين عوارض است؛ به خاطر اين است كه اينها مذاكره‌كننده نيستند؛ اينها ميخواهند زور بگويند؛ مثل آن الواطى كه وارد ميشد توى دكان، عسل دوست داشت؛ ميپرسيد شيشه‌ى عسل چند است؟ ميگفت مثلاً صد تومان، دست طرف را ميگرفت فشار ميداد، اين كاسب بيچاره ميترسيد ديگر؛ زير فشارِ او ميگفت: خوب، هر چه شما بگوئيد! ميگفت سى تومان، ميگفت خيلى خوب! اين كه مذاكره نشد، اين كه معامله نشد. اگر ميتوانند دست ديگران را فشار بدهند، آنها را وادار كنند كه از صد تومان بيايند به سى تومان، جمهورى اسلامى نه، زير بار اين فشارها نخواهد رفت؛ او هم به سبك خود به هر فشارى پاسخ خواهد داد. به زورگوئى متوسل نشوند، از نردبان ابرقدرتى كه نردبان پوسيده‌اى هم هست، پائين بيايند، اشكالى ندارد؛ اما تا وقتى كه آنجور است، امكان ندارد."

1389/5/27


برچسب‌ها: هاشمی رفسنجانی, رفسنجانی, مذاکره, آمریکا
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 19:9 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

خودم شاهد بودم که روزي يکي از مراجعين پرسيد : شما وقتي صحبت مي کنيد راحت اشک مي ريزيد و گريه مي کنيد . چگونه اين حالت به شما دست مي دهد ؟

او دستش را به طرف سبد کوچکي که چند پرتقال در آن بود برد و حرف هايي گفت  ...

" انسان نمي تواند به زور خودش را در راهي که اهميتش را نيافته بياندازد . تو بايد خودت را آماده کني و نيروهاي پراکنده خودت را هماهنگ سازي . "من" هاي  سرکش را که در تو فرمانروا هستند در يک جهت و همراه من راستين و خود خودت جريان بيندازي .

من در يک مرحله يافتم که بايد از اين پرتقال بگذرم . مي خواستم اطاعت کنم . همين که شروع مي کردم ، هزار نيرو در من سر مي گرفت . بخلم مي گفت : بابا ولش کن .

ضعفم مي گفت : خودت احتياج داري .

ترسم شلوغ مي کرد که : بيچاره بعد چه خواهي کرد .

و کينه ام مي گفت : تو مي خواهي به آن هايي بدهي که اگر تو محتاج باشي ، نگاهت نمي کنند ...؟

من در اين هنگام چگونه مي توانستم شروع کنم . تمام اين ها دامنم را مي گرفتند و دستم را مي کشيدند ...

من در اين هنگام چه مي توانستم بکنم ؟ اگر مي دادم ، چون با درگيري و فشار داده بودم ، يک پرتقال يک کوه برايم جلوه مي کرد و بعدها مغرور مي شدم و اگر نمي دادم که ، باخته بودم .

من در آن بلبشو با اين که مي توانستم ، صبر مي کردم و پرتقال را نمي دادم . اما چه ندادني  . نه اين که خودم را رها کنم و تسليم شوم نه . عقب مي نشستم تا حمله کنم . پرتقال را پوست مي کندم ، کوچک مي شد . به "من" هايم ، به خودم مي گفتم ، خوب شما همين را نمي داديد ؟ همين را اگر نگهداري ، لجن مي شود و اگر بخوري ، تا چند ساعت ديگر کثافت و عفن !

مي ديدم آن نيروهاي سرکش آرام شده بودند . شرمنده شده بودند . هرکدام به کنجي خزيده بودند ، که اين همه توبيخ نشوند . خوب مي ديدند که چيزي نيست . اين همه کشمکش براي همين ، همين گند  و کثافت و عفن ؟ مگر نمي شد اين را تبديل کرد ؟ مگر نمي شد اين فنا را به بقا ، به قرب ، به رضوان تبديل کرد ؟ مگر نمي شد با اين پرتقال ، يک دوست ، يک همراه ساخت ؟ مگر نمي شد با همين ، درس گذشت و انفاق و ايثار را ، نشان داد ؟ "

بعد از گفتن اين حرف ها دستش را به سوي پرتقالي برد و به دست يکي از حاضرين داد و اشک بر گونه هايش جريان گرفت و ديگر چيزي نگفت .

کتاب "مشهور آسمان"

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 10:33 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

شان استون : هيچ کسي از رهبران دنيا اين حرف را نمي زند ...




آنچه خود استون معتقد است اين است که او مطالعه خوبي روي اسلام داشته و از نوجواني، شروع به جمع آوري اطلاعات کرده است و شايد يهودي بودن پدرش و مسيحي بودن مادرش و اينکه خود رسماً ديني را انتخاب نکرده، دليلي براي اين اتفاق باشد. او مي‌گويد اسلام ديني است که مبتني بر فطرت آن‌هاست و او نيز پيش از اسلام آوردن در ايران، قلباً مسلمان بوده است.

متن پيش رو، مصاحبه سايت باراک اوباما دات آي آر با شان استون پيش از اسلام آوردن وي و در جريان کنفرانس هاليووديسم است که طي روزهاي اخير، در حاشيه جشنواره بين‌المللي فجر برگزار شده بود. با هم اظهارات اين مستندساز آمريکايي را مي‌خوانيم:

*
شان! به عنوان يک کارگردان آمريکايي براي ما از تاثير هاليوود بر روي بنيان خانواده‌ بگوييد

سوال خوبيست. فکر کنم اين سوال بيشتر به والت ديزني و تاثير آن مربوط بشود. به نظر من، کمپاني والت ديزني مجري بخشي از سياست‌هاي گروهي است که آمريکايي‌ها به آن "ايلومناتي" مي‌گويند و در ايران به "فراماسونري" معروف است. والت ديزني، از همه چيز سمبل‌سازي مي‌کند. يعني از پيغام‌هاي پنهان زيادي در فيلم‌ها و کارتون‌هايش استفاده مي‌کند تا اهداف اين گروه را برآورده کند.

شايد براي بعضي‌ها عجيب باشد اما مثلاً در کارتون دامبو که در آن نماد اهرام همواره جلوي چشم مخاطب است، بر بزرگترين نماد ايلومناتي يعني چشمي که در يک هرم است، تاکيد مي‌شود؛ چشمي که همه را زير نظر دارد. کساني که خودشان جزو اين گروه هستند حواسشان هست و خوب تشخيص مي‌دهند اما مردم عادي نه؛ به اين نکات توجهي ندارند و اين نمادها، تنها در ضمير ناخودآگاه آن‌ها، به عنوان نمادهايي مطلوب ذخيره‌سازي مي‌شود.

ديزني دنيا را طوري به شما نشان مي‌دهد که مردها و زن‌ها در آرزوها غرق هستند، زن‌هاي خوب همه پرنسس هستند و مردهاي خوب پادشاه؛ زن‌ها منتظرند پادشاهان روزي بيايد و آنها را با خود به سرزمين روياهايشان ببرند. با اين کارها بچه‌ها را از دنياي واقعي دور مي‌کنند و آن‌ها را شستشوي مغزي مي‌دهند و اينطور تلقين مي‌کنند که تو اگر يک دختر هستي، بهترين وضعيت براي تو اين است که يک پسر بيايد تو را ببوسد و با خود ببرد!
در بعد سياسي نيز اين مسئله مصداق دارد. مثلاً در داستان "ويزارد– واز" که يک تئاتر صحنه‌اي معروف در


ادامه مطلب
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 22:1 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

"البته ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجي و بين الملل اسلامي مان بارها اعلام نموده ايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم .حال اگر نوكران امريكا نام اين سياست را توسعه طلبي و تفكر تشكيل امپراطوري بزرگ مي گذارند، از آن باكي نداريم و استقبال مي كنيم."

اماما کجايی که عالم را به نظاره بنشينی چه کرده آن دم مسيحايی :




در خانه شيطان بزرگ ، فرياد ايران اسلامی طنين انداز شده .

عالم عجيب در حال پوست انداختن است ...


"ما مظلومين هميشه تاريخ، محرومان و پابرهنگانيم. ما غير از خدا كسي را نداريم و اگر هزار بار قطعه قطعه شويم، دست از مبارزه با ظالم بر نمي داريم ."

"امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، و جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد شروع شده است و من دست و بازوي همه عزيزاني كه در سراسر جهان كوله بار مبارزه را بر دوش گرفته اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاي عزت مسلمين را نموده اند مي بوسم ."

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 22:44 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحيم

متن زير يکي از زيبا ترين نوشته هايي بود که تا به حال خوندم و بسيار دوستش دارم ...

 

" آنها که هستي و زندگيشان را در رفتن ها ديده اند و ماندن را گنديدن و پوسيدن ، اين ها در اين جريان ، در اين حرکت ، در اين رفتن ، با مانع ها و درگيريهايي روبرو مي شوند  و مانع ها و درگيري هايي که در همه جا خانه گرفته اند . در درون آنها ،

 در خانه ي آنها ، در محل و شهر و جامعه و در تمام جبهه ها.

اين درگيري هاي مستمر ، ناچار بحران ها ، التهاب ها ، اضطراب ها و زلزله هايي به وجود مي آورند  و روح ها هر چند به قدرت کوه ها باشند ، با چنين زلزله هايي همراه خواهند شد . اين اضطراب و زلزله ، يک عامل طبيعي است که مي توان در برابر آن چند گونه عکس العمل داشت . اين ها مي توانند ، انسان را بشکنند و هرز کنند و مي توانند او را آماده سازند و او را به قدرت و توانايي بيشتر برسانند .

اين اضطراب ها و زلزله ها علامت نقص نيست ، اگر انسان بتواند به پيوند هاي محکم تر و قدرت هاي بيش تري برسد و اين است که در آيه 214 سوره بقره ، از زلزله ها زير و رو شدن هايي سخن رفته که  در رسول و همراهانش به جاي سستي و عقب گرد ، طلبي و حرکت به وجود آورده بود ، طلبي براي پيروزي و حرکتي به سوي نصر . الا انّ نصر الله قريب

و در اين حرکت و در اين درگيري هاي وسيع و در کنار تحول ها و تغيرهاي مستمر ، آنها که در کنار متغيرها لرزيده اند و زير ورو شده اند ، ناچار به ثابت و حق ، به الله نزديک مي شوند و اوست که آنها را به ثبات مي رساند و به آنها امن را مي بخشد که : انّ المتّقين في مقام امين و يثبّت الله الّذين امنوا بالقول الثّابت

سرچشمه ي اصلي اين قطره هاي امن و امان دو چيز است : يکي قرآن و ديگري پيوند و دعا .

شايد اين طرح خيلي ساده و سطحي به نظر بيايد و ما را به ياد خرافات بياندازد و يا بياد قاري هاي کور و جلسه دعاهاي مهجور . اين طرح براي آنها که رسالتشان به وسعت و عمق و روشي ديگر راه يافته ، تنها طرح درمان است .

هنگامي که رسالت ما ، از مرز خودمان و خانه و شهرمان و حتي نسل معاصرمان فراتر رفت و هدي للنّاس را خواستيم و اين وسعت عظيم را در نظر گرفتيم .

و هنگامي که رسالت ما براي اين سطح گسترده ، از حد نان و آب و آزادي و عدالت و رفاه و حتي تکامل بالاتر آمد و خواستيم که انسان راهش را بيابد و پس از تکامل در جهت عاليتري راه بيافتد و به رشد برسد و راه و جهتش را ببيند و هدايت شود و رشد بگيرد.

اين قله هاي بلند ، عبوديت مي خواهد و اين عبوديت چيزي جز عبادت است . عبادتي که مهم ترين کار در لحظه نباشد ، عبوديت نيست و امر ندارد و اطاعت نيست و نور نخواهد داد .

عبوديت يعني اينکه محرک ها و حرکت هاي تو کنترل شده باشند . محرکي جز الله نباشد ، که ديگران نسيم هاي بي رمقي بيش نيستند و نمي توانند عظمت ما را بچرخانند و به بازي بگيرند . و از اين گذشته با اين که محرک الله است در حرکت هايي که به خاطر اوست ، حرکت ها بدون سنجش و از دم دست نباشد ، که او حرکتي را مي خواهد که مهم ترين است و ضروري ترين . عبوديت يعني اين نظارت بر محرک ها و حرکت ها و چنين عبوديتي است که پايه ي رسالت هاي سنگين است .و اين عبوديت است که به دو چشمه ي سرشار قرآن و پيوند و دعا نياز دارد.

اين دو چشمه براي آنهايي معنا دارد که تشنه هستند و عطش راه ، آنها را سوزانده است . کساني که به نيازهاي عظيم در هنگام درگيري نرسيده اند ، به چنين عوامل ثباتي هم نيازمند نيستند  و حتي از آن چيزي نمي فهمند . همان طور که کودک بي خبر ، از لذت ها و آميزش ها چيزي نمي فهمد و در اوج گفته هاي تو ، سراغ آب نباتش را مي گيرد و دنبال بازيگوشي هايش مي رود .

آخر کسي که تمام بار روحي و تمام فشارش سه کيلو بيشتر نيست و آن هم فشار نان و آب و مسکن و پوشاک ، چنين باري و چنين فشاري که به جرثقيل ها نياز ندارد و چنين خراششي که اين همه جراحي نمي خواهد .

سينه هايي که تمام رنج هستي را ، تمام درد هاي انسان و تمام ظلم هاي جامعه را شاهد بوده اند و همراه هر قطره خون که از رگ هاي آسيايي و آفريقايي و و و بر زمين ريخته و همراه هر تازيانه که بر مجاهدي فرود آمده حضور داشته اند ، آنها که شاهد جامعه و شهيد تاريخ و حاضر در حادثه ها هستند و با آن همه درگير و در برابر آن همه ، مسئول آنها که بارشان تا اين حد است  و زخمشان تا اين عمق ، اين ها ، چاره اي جز چنين پيوندها و رابطه ها ندارند. "

بشنو از ني – علي صفايي حائري (ع . ص)

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 23:55 ] [ مجید شجاعی زاده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او ، چون نفس سوخته
امکانات وب


ایران رمان